تبليغاتX
دنـیای وارونه

دنـیای وارونه

باخت استقلال

از باخت استقلال به اوج شور و حال رسیدم.......آخ جون لی لی لی لی لی لی ......هورا هورا هورا ..........دیش دان دانا..........میخواستم پپسی کلا باز کنم براشون که انقدر صفیحانه بازی کردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:15  توسط دنـــــــــیـــا 

رفتن و رفتن

تعهد من بیمار است و من به بیماری اندوه معتاد شده ام
چراغ دیگر روشن نیست
و من از ارتفاع به ارتفاع
و از عمق به عمق
هجرت می کنم
جایی برای کشتن تاریکی نمی یابم
و باید ناگزیر از این خلوت صداها به ازدحام فریادهای بی بدیل هجرت کنم
جای چند قطره اشک خالص بر روی گونه هایم خالی است
و من از خودم شرمگین نمی شوم
هنوز هم برای دوست داشتن وقت است
اگر اراده چیز خوبی باشد

همیشه این فاصله است که طاقت می آفریند
همیشه این جاده است که نگاه را به خویش وا می دارد
و در ابتدا همیشه جای پایی برای جستجو نخواهد بود
و این منم درابتدایی سخت و این دست های منجمد صحرایی
و گناهان که در من آفریده خواهند شد
و کفر در رگی خونی و آبی ترین احساس
و رگ های جاری مهتاب
و نهایت ذرات غلیظ بیداری از نفس مشخص آفتاب و این شب تاریک افسونگر
و من با گلایه ای از یک دیوار و سفیدی جاری شده در لا به لای اوهام تلخ یک چایی
و صندلی که بر روی کف خانه نشسته است و رویش ترازوی نومیدی در برابر ایستگاه
چشم ها و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن
و قطاری که به سرعت از این جا دور می شود و در این جا هیچ زمانی اینقدر
تهی از اندیشه نبوده است
و مردمان همیشه اینقدر کودن نیستند
من بیدار نخواهم بود وقتی که زمین می زاید
من نمی توانم درک کنم سخن روشن ترین آفتاب را
چون از این همه تاریکی دیگر چگونه می شود به چشم های هوشیار ایمان داشت؟

اینجا همه جیز در حال فرسوده شدن است
حتی فرش های کهنه ای که در گوشه ی انباری پهن است
لذت و شهوت در حال فرسوده گی است
و هیچ گاه نمی شود به رویش دل بست
این جا مکانی برای سکوت است
و به حجم اشکی که در حال شکل گیری است
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
ایمان بیاوریم به نهایت تاریک ترین خواهش
و به رویش فصلی سرد در حالیکه زمین از بهانه ی بارور شدن تهی می گردد
و زمستان فصلی برای دل کندن است...فصلی برای رویش نومیدی و حجمی خاموش

عشق...
زمستان...سرما...شاید...دلهره...
و اکنون دیگر برای ما تنها نیست...دراین تپش آیینه ای...
آری...
برای تبلور اندیشه ی یکرنگی باید هم پیمان شد با آبی پاک پرواز ها...
زمستان متنی از نومیدی است با تراکمی از بهشت اندوه ها...

ان گاه که زمین چهره اش را با برف های بخشنده می پوشاند در لای حریری از
جنس سرما...
و نگاه پنجره ها دیگر یخ می زند...
و شروع فردا را مه آلود می کند...
وقتی خاطرات تابستانی تو از دیروز ها رنگ  می بازد...
با تماشای این همه زمستان...
و رویش ابر های نومیدی بر فراز سر درختان مایوس...
آه...
نمیدانم چرا زمستان اینقدر غمگین است...
سرد است...
اندوهگین و شاید،او مفهوم خلاصه شده ای از شکست هاست...
نمی دانم...

برای من زمستان فصلی از زندگی است...
با تکرار تصویر پیوسته ی عشق  بر روی صفحه ی ذهنم...

آه...آری...من خیالم راحت است...من از زمستان نمی ترسم...
و کوچه های افکار من پر از نگاه های آزادی است...
مثل هر پرواز...مثل هر آواز...
و من همراه...با تمام خوبی  ها...خلوص ها...سرشار می شوم از زندگی.//
در شروع هر صبح همراه دریچه ی اواز پرنده پر می کشم به دنیای
رفتن ها...
و رفتن و رفتن

پ.ن:

۱-من دارم میرم...از این شهر کثیف و دورو ...این شهری که هیچی دیگه توش ندارم...شاید دیگه اینجا نیام.شاید دیگه نباشم.میخوام فراموش بشم...از خاطره ها و یاد ها باید حذق بشم...دنیا رفت که رفت ...آخرش یه درک هم بیفزایید شرمنده ی اخلاقتان میشوم...

۲-سالی خوش و خرم برای تک تکتون آرزومندم....

۳-تسلیت صمیمانه ام رو پذیرا باش....

۴-.................................

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط دنـــــــــیـــا  |